خاطره ای از دکتر الهامی
۰۱ خرداد ۱۳۸۹ – 11:09 ب.ظاین ماجرای یکی از کلاس های ما در دبیرستان علامه حلی بود. کلاس آقای دکتر امیر الهامی. همون که میاد تو کانال ۷ و IRIB شاهنامه می خونه و حرف میزنه و …
کلاس ادبیات هست ولی طبق رسم معمول علامه حلی حرفی از “ادبیات” سر کلاس نیست !
ماجرا برمی گرده به فروردین ۸۷ ، اگر اشتباه نکرده باشم. سال سوم دبیرستان. متنش رو از صدایی که سر کلاس با گوشی ضبط کردم نوشتم. صدا رو دانلود کنید و همراه متن گوش بدین و بخونید و برید جلو …
-
من مهربان ترین راننده ی شهر تهران هستم. اینو یه آقایی نوشته بود و این آقا خبرنگار باهاش آشنا شده بود و می گه تو ماشینش که می شینه هر مسافری یه شکلات تعارف می کنه.
و می گه من اهل مسافر دربست نیستم و دارم با همین سمند تو خیابون کار می کنم و اینا …
من ، اینا کسایی اند که می بینندشون و گزارش هم تهیه می کنند ازشون پیدا می کنند. چون هیچ کس نمیاد به خودش بگه آقا من مهربون ترین …
اما تو خیابون طالقانی، کلاسم تموم شده بود و اومدم بیرون. یه مرتبه ای این حواسم پرت بود آقا من امروز ماشینم بنزین نداره و اصلا این که تا مقصدم برسم نه {…} داشتم !
بنابراین ماشین رو گفتم همین جا می ذارم آخر وقت می رم از سید خندان ماشین رو بر می دارم حالا هر جا هم خاموش شد، خاموش شد. کلاس ندارم میرم؛ براش بنزین می گیرم میارم
لذا اومدم و سوار تاکسی شم دیدم ای بابا من کیفمم صبح در منزل جا گذاشتم. محتوی جیب من دو هزار تومن بود و آقایی که {…}
گفتیم بیا حالا یه تاکسیی پیدا می کنم دیگه. اولین تاکسیی که دست دادم یه جا نگه داشت. گفتم که سید خندان دربست.
گفت بیا جلو آقا {…}. چقدر می گیرین که من در مقصد مدیون شما نشم. گفت که بیا آقا سوار شو ! بلخره با هم …
گفتم نه آقا کنار میایم، شما ممکنه یه عددی بگی و به حق هم بفرمایی من مدیون و شرمسار حضرت عالی بشم. بفرمایید.
گفت آقا هر چی دوست داشتی بده. گفتم آقا هر چی دوست داشتی نیست.
گفت آقا شما … ما اگر از شما پول خواستیم نامردیم آقا بیا بشین تو ماشین ما تا اونجا بریم.
من گفتم {…} من آقا بودجم دو هزار تومنه این پس خدمت شما {…} بکنم در آغاز معامله من {…} اونجا باید اونجا مثلا اگه از من پول بخاد من باید برم از همکارم قرضی بگیرم که کار شایسته ای نیست.
گفتم آقا پس این دو تومن محضر شما من بیشتر … گفت آقا بشین.
من نشستم تو ماشین و یه مدتی که گذشت. خیلی خسته بودم همینجور دراز کشیدم یه وقت دیدم یه تیکه ای کاغذی از جلوی آینه این آقا و از پشت نصب شده و نوشته که اگر کرایه ندارید در مقصد بدون هیچ صحبتی خودتان پیاده شوید،
و اگر برای ادامه ی راه نیاز ، من همینجور خوابیدم یه وقتی چشام {…} دو سوم راه تموم شده، و اگر پول ندارید در پشت صندلی راننده مبلغی پول هست به عنوان قرض بردارید و به من بدهید.
من برگشتم و وقتی، جیب ، چشمم به اون پشت صندلی راننده افتاد دیدم پره پول خرد و مثلا صد تومنیو دویست تومنیو ایناست.
گفتم . بعد این حالا فهمید که. گفتم آقا خیلی من عذر می خوام. من به هر حال حالا فهمیدم علت این اصرار اولش چیه.
گفتم لطف فرمودید آقا و. گفت نه آقا شما به ما لطف می کنید. ما قرار بوده این ماشین یه تایمی خالی بچرخه. شما مگه یه انسان نیستی. گفتم خوب.
گفت من چه هزینه ای می تونم بکنم که با یک انسان در یک مسیری هم صحبت باشم ؟ می دونید آقا چقدر هم صحبتی با یک انسان مثل خودت قیمتیست ؟
من آقا تا اونجا فقط داشتم از خجالت پیش خودم آب می شدم که الهامی یک عمر تو از عرفان و معرفت، من گرایش دکترام عرفان تلفیقیست.
یک عمر تو حتا در پای مقطع دکترا {…} از عرفان تلفیقی صحبت کردی و بعد این وسط هیچ چی ، یعنی این انقدر قشنگ عرفان رو فهمیده بود.
و آقا تا مقصد این می گفت بله و صحبت می کرد و من دیگه {…} دیگه کلا گوش نمی کردم.
تا مقصد گفت آقا کجایی شما ؟ گفتم که. از ماشین پیاده شدم و باورتون {…} تو فکر این بودم.
دقیقا {…} هنوز خارخار مغز این تمام نشده بود آقا که در بزرگراه همت پمپ ماشین . پمپ بنزین این سمندا گاهی وقتا یا پرشیا یا موتورهایی از این دست گرم که می کنه بعضیاش حالتی که بنزین تمام شه بنزین نمی رسونه و ماشین خاموش میشه.
و من چون خار بنزینم مشکل داشت اون روز باز گمان کردم بنزین تمام شده در حالی که پمپ بنزین داغ کرده بود.
اوجا ترافیک هم خیلی وحشتناک بود شبای عید آقا. ترافیک وحشتناک بود یعنی از اونور پل شریعتی تا دم شهرک غرب ماشینا به هم دوخته، بودند. دنده یکه ماشین دو نمی شد آقا.
من، ماشین خاموش شد و ماشینو کنار زدم و تو فکر این که حالا چطور به کلاسم برسم، یه آقایی تاکسیی رد شد گفت چیه؟ گفتم آقا من {…} بنزین می خوام.
این کشید کنار و از ماشین پیاده شد و من که رفتم پیشش تیپی که از ماشین اومد پایین و افراد تو ماشین نشون دهنده ی این بود که اینا یه خانوادن.
و این آقای راننده تاکسی هم خیلی {…} کرده و اصلاح کرده و بوی عطر و ادکلن و این گفت آقا چی شده گفتم بنزین تموم کرده.
گفت خوب من فکر کنم ته باکم یه کم داشته باشم. آقا باک این بنده خدا هم انگار مثلا یک سوم آخرش بود و هر کاری می کرد با شلنگ.
گفت، گفتم من بلد نیستم من تا حالا با شلنگ از ماشین بنزین نکشیدم آقا من بلد نیستم گفتم همش رو بخورم و … چون بعد {…} خودم و …
آقا این نزدیک ده دقیقه در تلاش و تکاپو بود که از ماشین برای من بنده یه چهار لیتری بنزین بکشه که من بتونم تا پمپ بنزین خودم رو برسونم در حالی که بعدا فهمیدم اصلا ماشین من مشکلش همین پمپ بنزینش بوده.
یک ربع او و خانوادش داشتن به من، می گفتم آقا تو برو ، می گفتن آقا یعنی چی ؟ شما اینجا یکی باید به شما بنزین بده یا نه آقا ؟
موقعی که می رفت خب داره کار می کنه منم یه مثلا چهار لیتر بنزین قیمت آزادش شما بگو دو هزار تومن اصلا من مثلا با. گفتم یه چهار پنج تومن. گفتم آقا این هم …
گفت آقا چهار لیتر بنزین من مگه آقا می خوام چی کار کنم؟ التماس کردم آقای محترم این. دیدم سوار شد گفت فقط نگاه کن نمی دونم اگه رفتی مشهدا. منم خوب مسافر مشهدم خانوادم …
اگه رفتی واسه ما دعا کن آقا و خانواده او هم تکرار همین جمله رو کردن و من کلاسم رو کنسل کردم آقا.
ساعت ها همون گوشه واستاده بودم داشتم به این فکر می کردم که یک عمر، صد سال از شیمی و جغرافی و تاریخ نخونیم از فلسفه دوریم.
سالهاست که داریم از علم و معرفت و عرفان می گوییم. آقا کاری که این کرده بود من فردا تو راه.
راه افتادم و اشک می ریختم و ساعت ها فکر می کردم که تو یک عمر مثنوی خوندی الهامی. هفت ساله من آقا دارم عطار تدریس می کنم. امروز روز جهانی عطاره.
هفت ساله من دارم تو دانشگاه عطار تدریس می کنم. از آغازین روزهای دوره فوق لیسانس تا الآن که در خدمت شما هستم آقا.
و عرفان رو اینها از تو خیلی بهتر هم یاد گرفتن و هم هجی کردن. تو نه تنها خوب یاد نگرفتی که حتا خوب هم نتونستی برای مردم هجی کنی.
که اگه من معلم عرفان خوبی بودم حداقل دانش آموزا باید اینو یاد می گرفتن. دیدم اونقدر که او امروز برای من معلم بود من در طی دوازده سال معلمی برای هیچ دانش آموزی معلمی نکردم.
این ها ارزش هایست که توی جامعتون می خوام با چشم حقیقت …
این ها از تست و کنکور و از همه اینها فکر می کنم یه جایگاهی فراتر داشته باشه.
این چند دقیقه ای که سرتونو درد آوردم برای اینکه دیدم بعضی از متن های عرفانی رو که میاد تو کتاب {…} اصلا تو همین تحمیدیه اول کتاب، خواجه عبدالله و عرفان و … این عرفانه ! این معرفت !
این ره، آن زاد راه و آن منزل مرد راهی اگر، بیا و بیار
-
بچه ها. تمومش کن آقا ! ….. مگه نمیگم صحبت نکن آقای محترم ؟!!
—
–
-
پ.ن : اگر گفتید در متن بالا چند بار از واژه ی “آقا” استفاده شده است ؟! :دی
برچسب: ادبیات, دکتر الهامی, عرفان, معرفت

۸ Responses to “خاطره ای از دکتر الهامی”
un ghesmati ke aghae az mashin piade mishe ke be elhami benzin bede : و این آقای راننده تاکسی هم خیلی {…} کرده و اصلاح کرده و بوی عطر و ادکلن … un krushehe ro mige “shave” … kheyli shave karde va eslaah karde
توسط سرمد مورخ شهریور ۲, ۱۳۸۹
salam man shifte kalam aghaye doktor shodam khahesh mikonam makani ke ishon konferans darand ro baraye man imeyl konid
توسط سمیرا مورخ شهریور ۲۲, ۱۳۹۰
سلام
اقای الهامی معلم بنده هستن
از اون دسته از ادمایی که اگه یه بار ببنیش شیفتش میشه
فقط میتونم بگم
فوق العاده بود هم متن و هم خاطره وهم خود الهمی
توسط زهرا مورخ مهر ۱, ۱۳۹۰
با عرض سلام
حالا که دارم این کلمات رو می نویسم خیلی عجله دارم ….
فقط خواستم بهتون بگم از اینکه وبلاگ شما رو پیدا کردم خیلی خیلی خوشحالم مممممممممممممممممممممم
پایدار و ماندگار باشیدد
توسط باران مورخ مهر ۵, ۱۳۹۰
سلام .اول از همه می خواستم بگم مطالب خیلی عالی بود.موفق باشید.
توسط ویدا مورخ آبان ۹, ۱۳۹۰
سلام
من از بچه های فرزانگان تهرانم….فقط می تونم بگم یکی از دوست داشتنی ترین آدمایی هستن که تو عمرم دیدم….با اون لحن و لهجه ی شیرینشون و اون آرامش و حرفای قشنگشون همه ی بچه ها و حتی معلمارو شیفته ی خودشون کرده اند……ما هم بعضی از کلاساشونو ضبط میکنیم….واقعا هرچقدرم که ادم گوش میده به حرفاشون،خسته نمیشه……
بابت فایل صوتی هم ممنون سمپادی!:دی
موفق باشی
توسط ر.ا مورخ آبان ۲۱, ۱۳۹۰
اقای دکتر توی یه برنامه که از کانال خراسان بخش می شد یک شعر در باره گل و غنچه خوندن خیلی جالب بود دلم میخواست بدونم شعر از کی بود/.
توسط فریده مورخ آذر ۱, ۱۳۹۰
من که با پدرش درس دارم.
پدر ما رو در آورده.
توسط ف.ص مورخ بهمن ۲۹, ۱۳۹۰